قالب وبلاگ قالب وبلاگ
سرزمین قلبهای شکسته

سرزمین قلبهای شکسته
 
بيائيد هرگز هيچ قلبي را نشكنيم

بیائید هرگز هیچ قلبی را نشکنیم
 
نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

انتظار

 

در انتظار  پيك  تو  لحظه  شماري  ميكنم

 

از دوريت من اشكها از ديده جاري مي كنم

 

 

اي كاش مي ديدي  مرا در اين شب پر اضطراب

 

 

با فكر پيغامت چسان من بيقراري مي كنم

 

 

يك لحظه مي گويم به خود پيكي نمي آيد از او

 

يكدم به روز وصلمان اميدواري مي كنم


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

عشق  در سر شور دردل جان تمنا ميكند              آرزوي  وصل  تو رویا    چه  زيبا  ميكند

 

 

دل  بسان  تشنه اي  در  آرزوي   جرعه اي          با   دو  چشم   دلفريب   يار   نجوا ميكند

 

 

اشك جاري ميكند ا  ين ديده از درد فرا ق           گر نيائي   در برم   اين  ديده  دريا  ميكند

 

 

چرخ گردون با دلم ناسازگاري ميكند                  كين چنين  با  سرنوشت  و با دل ما ميكند

 

 

با خيال  وصل تو شب را به  پايان ميبرم             تا  سحر  سر  ميزند   دل   آرزوها   ميكند

 

 

من نميدانم چه نامم عشق واین  احساس را          اين چنين در  دل نوا و شور  و غوغا ميكند

 

 

ما وراي    آدمي   از   آسما نها  آمدي                دل  به  پاس شكر نعمت  يا خدايا   ميكند

 

 

اي  نگار نازنين   جانم  براي وصل  تو             هست  ديروز  و كنونش  ذبح  فردا  ميكند

 

 

شادي و خوشبختي و دنياي با هم زيستن          جملگي اين كاخهارا  " عشق " بر پا ميكند 


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر


باز اين نسيم يادت پيچيد در وجودم

باز اين هواي دلبر پركرد تار و پودم

باز اين صداي قلبم تنها تو را صدازد

تنها توئي كه بودي فريادم و سرودم

ديشب به جاي خوابم چشمت به چشمم آمد

در سرزمين رويا مستانه با توبودم

اي بي وفاي محبوب قلب مرا شكستي

اما به جاي نفرت تنها تورا ستودم

گر چه وفا و مهر و عشقم زياد بردي

اما بدا ن كه هرگز من بي وفا نبودم

از آن زمان كه رفتي دائم دعا به لب بود

تا بازگردي اي دل پيوسته در سجودم

در آرزوي وصلت من سالها نشستم

در عالم صداقت گوي از همه ربودم

امروز درد من را اي نازنين دوا كن

فردا چو بازگشتي شايد كه من نبودم

امروز درد من را اي نازنين دوا كن

فردا چو بازگشتي شايد كه من نبودم


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر
زنـدگی را باختم مـن در قـمار زندگی 

چون عصا خم کرد پشتم کارزار زنـدگی



روزها و لحظـه های تلخ و درد بی کسی 

یک به یک برکندازهم پودوتارزنـدگی



سیل اشک وچهـره زردم حکـایتها کنـد 

از خـزان عمـرتلـخم در بهارزنـدگی



دیدن نا مـرد میها مـرگ آسا نی نبـود 

بـارها مـردم خدایـا در کنار زنـدگی



این جهـان ماوای قلـب مهربان من نبود 

بخت بد انداخت مـارا در حصار زندگی



روزگـارم پر ز رنج و نا امیـدیها گذشت 

در کنـار لحظـه هـای ناگـوار زندگی



کاش پر میشد جهان از مهر وعشق وصدق تا 

زندگیها پـاک می شد از غبـار زنـدگی



کاش می شد مهـربانی رسم انسانها شـود 

تا به سـر منـزل بیاید این قطـارزندگی



کاش میشد کاش میشد کاش میشد زندگی 

عشـق بود و عشـق تنهـا یـادگار زنـدگی


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر


مـژده اینک از دیـار یـار پیغا می رسیــد

این دل از درد و غم و اندوه بی پایان رهید


بعد از آن یلدای تاریک و شب بیداد گر
اینـک آمد آفتاب و صبح صادق بردمید


در سکوت خلوت بی همدمیها کـر شـدم
مژده این کر بار دیگر صوت دلبر را شنید


از بیــان شرح غـوغـای درونم قـاصــرم
نیست دیدن چون شنیدن حال من را بنگرید


انتظار آمـد به پـایـان نازنینم بازگشت
باد مهر کوی دلبـر بر دل و جانم وزیـد


بعـد از آن اندوه جـانـکاه و غم بی انتها
ای دل ثـابت قـدم الگـوی پاکیـها نوید


بـار دیگـر از دیـار یـار پیـغامی رسیــد
این دل از دردو غم واندوه بی پایان رهید


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ